غيركشيشي سدهٴ چهاردهم را تشكيل ميداد و اين مطلب در مورد نيمهٴ دوم آن بيش از نيمهٴ اول صادق است. با سقوط هرچه بيشتر كليسا در ورطهٴ فساد، فرايند انتقاد بالا ميگيرد. با اين همه، هنوز كليسا در برابر اصلاح بسيار سرسخت است.
برخي از بهترين مثالهاي اين گرايش در داستان سن لويي ديده ميشود كه ژوانويل آن را در 1305 - 1309، يعني در سنين پيري، تأليف كرده است. در اين داستان ميخوانيم كه اسقف گي اوسري از سوي همهٴ اسقفان ديگر به شاه اظهار كرد: ((قربان، مسيحيت در ميان دستانتان در حال نابودي و تباهي است و اگر توجه نكنيد باز هم بيشتر تباه خواهد شد، چون امروز ديگر كسي از تكفير نميترسد)). تصور ميكنم بسياري از اسقفان، مخصوصاً در عصر پر از كفر و بيايماني ما، احساس كردهاند مجبورند اين اخطار را به فرمانروايان بدهند، ولي توجه داشته باشيد كه اين اخطار پيش از سال 1270 صورت گرفته،1 يعني به اصطلاح در عصر ايمان! گرچه مقارن سال 1270 دوران اوج تقريباً سپري شده بود، همچنانكه كولتن هوشمندانه خاطر نشان كرده، (صفحه، 458، چاپ 1938) سدههاي ميانه بيشتر عصر تسليم و انقياد بود تا عصر ايمان. ژوانويل سرگذشت پيرزني را ميگويد كه در عكا از خياباني ميگذشت و در دست راستش منقل آتشي و در دست چپش كاسهاي آب بود. راهبي از او پرسيد: اينها را كجا ميبري؟ زن جواب داد: ميخواهم با يكي بهشت را آتش بزنم و با ديگري دوزخ را خاموش كنم. او پرسيد: چرا؟ زن گفت: تا كسي به اميد بهشت يا از ترس دوزخ كاري نكند، بلكه هر كارش تنها به خاطر عشق ناب به خداوند باشد كه او در خور ستايش است و ميتواند هرچه را شايستهٴ آنيم بر ما ارزاني دارد.
چنين داستانهايي داراي اهميت ويژهاي است، چون ژوانويل نه مخالف كشيشان بود، نه طنزنويس، بلكه شخصي بود موٴمن و مهربان و يادآور روزهاي خوش گذشته.
كليساي بيزانس
9. وحدت كليساها. اختلال در روابط ميان كليساهاي شرق و غرب از اوايل سدهٴ پنجم آغاز شد. هرچند بهزودي وضع بهتر شد، اين بهبود ديري نپاييد و شكاف ميان آنان رفته رفته فزوني گرفت. در اواخر سدهٴ هشتم دو كليساي دشمن، يعني كليساي كاتوليك، كه مركزش در رم بود، و كليساي ارتدكس قسطنطنيه، رودرروي يكديگر قرارگرفتند. در اثناي سدههاي بعدي، دشمني پيوسته وخيمتر شد و جنايات شنيعي كه روي داد محلي براي بهبود اين روابط نگذاشت و